استِتیند
پیتر وسل زاپفهترجمه: رامین اعلایی

شاعران میگویند رؤیاها وقتی به حقیقت میپیوندند، میمیرند. اما رؤیای استتیندِ من، آنگاه که با واقعیت درآمیخت، نمرد. قرار نبود این رؤیا خوار و کوچک شود، خمیده و مثله گردد و در سلولی حقیر به بند افتد؛ این بار میبایست سرشار از زندگی و با تمام شکوهش، یکراست در هیئت زمینی خود تجسم یابد: قصری افسانهای از گرانیت نقرهایخاکستری، به ارتفاع هزار و چهارصد متر.
ساعت پنجِ بامدادِ یکی از صبحهای درخشان و سپید ژوئیه بود که خیشِ کنجکاویمان را در سطح تیرهی فیورد فرو بردیم. هنگامی که با قایق آخرین دماغه را دور زدیم، سکوتی سنگین و خفهکننده بر ما افتاده بود و دیگر چشمهایمان هیچ راه گریزی نمییافت. نیرویی ناشناخته نگاهها را به یک سو کشاند و همانجا نگاه داشت، تا جایی که خیرهماندن دردناک شد.
اشتراک گذاری
دیدگاهها
دیدگاهها پس از تایید نمایش داده میشوند.