دو شعر از شهابالدین قناطیر ارگانی لیکان، با صدای شاعر

|۱|
به زیر سرو قدت ناله، شعر تر گردد
ز دوریت همه چون آهِ بیثمر گردد
هزار سلسله از وحی خفته در گیست
که بِعثَتیده مرا تا جهان خبر گردد
خوشا خرامش بردوختندهات چشمان
چه خِرمَنیده تَنَت را که چون قمر گردد
بنازم ایزد رشن¹ آن دو گوی پستانت
که با تکانششان زیرها زبر گردد
هر آن کسی بِنَمازَد تو را قبیلهی تَن
ز کوی عشق چو مجنونِ در به در گردد
به پُر بهایی شیداییام مزن تسخر
ز رنج عشق مرا گنج بیشتر گردد
به خطّ بغدادم می بریز ای ساقی
که شنگ و مست سرم شطی از شرر گردد
گسسته باده دوشین سرای پیر مغان
گرت بِشایی² دل نیست زین حذر گردد
پ.ن:
۱. ایزد دادگری در دین مزدیسنا
۲. توانایی
𖣥
|۲|
– یشت و اوستا –
به دست یکی مهرآیین-زن
به بانگ جرنگشهای روشن
چو تبی سوزان در تن.
ای بیشهٔ آبی و ژرف
کم بنمایی
زنانی آراستهپستان،
در نیرنگِ دلانگیزِ تالاب،
با گردآمدنِ زنبوران،
به گردِ آتشم مُغان؛
و لُخت و شورانگیز
بَغ-بانوان.
در نگاهِ آبیِ تو،
در لَخچِه سپیددمان
در گامهای آسودگیات ژرف،
ای مهربان،
ناتوانیِ من پیداست؛
بیمِ نابودیام
بترنگان خُنیاخُنیا
ای آراسته نیلوفر مهر،
ای پوشیده پاورنجن ماه،
ای زیوربخشِ گوشوارهها،
ای نرگسچهر آریا
وه ز بلندای آسمان
ستونی پاک
مینوانهای از نرم سخنان
فرودمآر
پیکرهات را بزران، بدرخشان از جان
و ببخشایم
ای پستانهایت، همچون مرجان
و دهانهایت همچون ناران
ای جاویدان
بالست چماران
ای فروهرت کوبش باران
من نیز گوشه ایرانشهر
بر میخوانم یشت و اوستا.
اشتراک گذاری
دیدگاهها
دیدگاهها پس از تایید نمایش داده میشوند.